... و او را دیدم با اندامواره ای لاغر و نحیف و صورتی استخوانی ، با قدی متوسط که کردار تند و سیلی وارش از دنیایی پر آشوب و بی قرار حکایت می کرد .. ودوستی ما از آنجا پرورده شد که در مجمع همنشینی و هم اندیشی دبیران سرویس ماهنامه فرهنگی هنری اجتماعی " شاخه طوبی " - که او یکپارچه بار دبیری تحریریه را به جان و دل پذیرا بود – با هم به تفکر و تامل بنشینیم!... از سویی دیگر همکاری مان در روزنامه همشهری ویژه نامه استان فارس که باز او را درسراسیمگی و تلاش بی وقفه برای ترویج بلند فهمی مخاطبان اقلیمش - فارس - نظاره بودم . دوستی عاشق و محجوب ... اما تنها ! مطبوعاتی های استان فارس نام آشنای محمد – با نام مستعار پویا - محسنی را با پاره یادداشت های – با عنوان زیرزمینی - انتقادی اجتماعی اش می شناسند . روزنامه نگاری پردردسر و جویای دغدغه مندی و بی قراری فکری !! وی همیشه پاراگراف های پر از انتقادش را به نگارنده و دیگر مطبوعاتی ها عرضه می نمود و سپس با لبخندی توام با اندیشه منتظر پاسخ نظر بود . هرگاه که دست نگاشته هایش را نقد می کردم با نگاهی پراشتیاق ، اما آلوده به ابهام ، دستانش را به زیر چانه وبا دفترچه یادداشتی آماده نکته بردراری بود تا صلاح کارش را بشناسد و در عمل اعتقاد داشت نویسنده تا سخنش نقد نشود صلاح کارش میسر نگردد! و این سببی بود که با لبخندی ملیحانه و با دریایی از " مسئله " به استقبال سخنان ام آید ! ... و شگفتم که هیچ گاه عبوسی رابه جهت نقد از آثارش در منظر ش ندیدم و این از حسنات اش بود . نه از من ، نه از هیج روزنامه نگار منتقدی کینه ای به دل راه نمی داد چونکه عاشق بود وهمچنان عاشق است ... !
با درهم ریختگی روزنامه و مجله و سیاه مشق هایش زندگی می گذراند که انگاره خوراک معنوی اش هستند. سراغ ندارم نشریه ای در مطبوعات فارس وارد شود و او خبری نداند و نشناسد ! در ملاقات ما با هم ، حدیث اش گاه از روزمرگی های نادانسته گذر کرده سخن گفتن و گاه بازگویی دنیایی از سخنان متفکران معاصراست و من عمیق با خوش انگاری ، به گفتار پر نغزش می نگرم .جالب اند و شنیدنی ، اما خیالواره و گاه بیانگروجودیتی با توشه ای از زخم نادرمان انسانی ! هنگامی که جهان درونی اش را برایم افشا می کند آرام می شود ، همانند ساحلی که دیگر دغدغه موج را به فراموشی می سپارد، اما غافل از اینکه موج ، آشوبی دیگر را به انتظار می نشیند ... !
او دیگربار با همتی بلند به حرکت نوین فرهنگی دست زده است و از سمت و سوی ُ روزنامه نگاری به کتاب نگاری روی آورده است . با این جریان قصد دارد مجموعه یادداشت هایی که درگذران سالیانی در مطبوعات فارس به چاپ رسانده است – چه آآثاری که از وی به چاپ رسید و چه شمار آثاری که سانسور شد و جواز انتشار نگرفت – برای دریافتگر محترم این نوشتار پیشکش نماید تا آنان هم با دغدغه ها و بی قراری هایش هم پیوند شوند .
جنس ادب گونه ی محمد ( پویا ) محسنی ، دریافتگرش را به یاد داستانک های ادب مدرنیستی – نوگرایی - می اندازد .ادبی که سرگردانی و سرخوردگی و گرفتاری های انسان معاصررا بیان می کند و شاید یک نگاه کامویی و کافکایی که طعم خوشایندی از زندگی ندارند و از این دسته آثار هم چون چوبک و هدایت در ایران مثال زدنی است !
از عنوان " من کجا ... نویسندگی کجا !!" عیان است که نویسنده مرادش نیست ادعای سخن نگاری متفکرانه داشته باشد، چرا که وی در لابلای سیاه مشق هایش اقرار نموده است " من کی ادعای نویسندگی کردم ، من فقط ادای نویسنده ها را در آوردم ... هنر من انتقاد کردن و مته به خشخاش گذاشتن است . مرده شور آن نویسندگی و روشنفکری را ببرند که تو را از من گرفت "! نویسنده با بهره گیری از زبان ادب رئالیستی - واقثعیت گرایی - که گاه به سوی زبان ناتورالیستی - طبیعت گرایی – هدایت می شود ، جدای از بیان واقعیات زندگانی اش ؛ زشتی ها ، سختی ها و نااخلاق گری های در جامعه خویش را به دریافتگرش می شناساند .
اگر سیاه مشق های او را ورقی بزنیم ، مشهود است که او ساختارادب مینی مالیستی – کوتاه نگاری - را سرلوحه خود قرار داده است . شبه داستانک هایی که بیشتر به یادداشت های شبه ادبی – خاطره نگاری - گرایش دارند . زبان ژورنالیستی - روزنامه ای - در سطورش آشکار است . آری ساده نویسی ، کوتاه نویسی و رک گویی از گزارش نگاری روزانه نویسنده خبر می دهند .
محوریت موضوعی یادداشت ها همانطور که ازعناوین قابل شناسایی است - تو خیلی بدی ، سنگ شدم اما ، ای عزیز از دست رفته ، چقدر سخته ،روزگار خاکستری و... – حول ناباوری ها ، شکست ها و امیدهای پوچ انگارانه زندگی نویسنده روایت می کند . وی همانند نویسندگاه قرن حاضر سرخوردگی ، بن بست ، و عدم اطمینان را نسبت به جامعه و آدمک های اطرافش گواهی می دهد .جنس زبانی نوشته به نوعی بی تفاوتی بیمارگونه رامتجلی می کند که گاه به سوی کورسویی از روشنایی هدایت می شود .
در آثاروی نباید انتظار ساخت روایت خطی ارسطویی یا شیوه کلاسیک – الگوی کهن – را جستجو کنیم ،زیرا پاره های ادبی اش از آغاز، میانه و پایان مشخصی پیروی نمی کنند . او بیشتر با زبان روزنامه وارش، ضد داستان و ضد معنا را را بازگو می نماید به طوریکه تفسیر و تاویل هر پاره در حدود گستره ی جغرافیایی افکاری و ذهنی خوانشگرمعنا می شوند - نهایت هرپاره به سردرگمی منجر می گردد و یا بایستنی است که خوانشگر ازواکنش متنی که سبب تاثیر و تاثر در او می شود به هدفی واحد و دریافتی خاص از پاره متن ها برسد . نویسنده به دنبال حقیقتی است که خود در ندانستگی اش حیران است ! او حتی مخاطبش را امین نمی شمارد فقط نگارش را بهانه ای می گزیند برای رهایی از عقده ها و مصیبت ها و نافهمی ها و...!
گاه استفاده از آرایه های ادبی – خواه آگاهانه یا ناآگاهانه – جامه ی واژگانش را جلوه می دهد و گاه پرت گویی و فراتر ، گزافه گویی رنگ ادب مدرنیستی او را هر چه بیشتر تثبیت می کند .
یکی از بارزترین نکات اثر نویسنده در خدمت هم بودن شکل و محتواست . سبک فردی – از آغاز دوره روزنامه نگاری اش – محاوره گویی و طنزگویی است . او به مانند یادداشت های زیرزمینی اش از شیوه روایت اول شخص بهره جسته است . به بیانی دیگر او " خود " را بیان می کند .خودی که نه در یار گرفتار است ، بلکه خودی که در خود گرفتار است !!! محسنی در کارنامه نگارشی اش همیشه خودش راوی دغدغه هایش است و لحظه به لحظه دریافتگر را تنها نمی گذارد و چه بسا به او دروغ نمی گوید . او وجودش مانند کودکی راستگو و کاشف ناشناختگی هاست ! ضرورتی هم نمی بیند که داستان پردازی و شخصیت پردازی و نقطه اوج و فرود و. هدف مشخص وشاکله و نظام مندی خاصی به شبه داستانک هایش ببخشد. او همین است و بس .مانند بسیاری از نویسندگان و روشنفکران که برشی از زندگی را بیان می کنند و گمان دارند که در کوتاهترین زمان ممکن باید بلندترین معناها را بیان کرد . او معتقد است زمانه ی ساختار ارسطویی گذشته است و باید رک و پوست کنده حرف را زد و گذشت ! در حقیقت نویسنده ، انسان معاصر را با همه پژمردگی های روحی روانی ذهنی بیان می کند که در جامعه ای آشوبگر و پرهیاهو زیست می کند و نگاه تاریک اندیش وی از اعتماد های ناانسان گری ها . او جامعه اش را افق وار نمیبیند و همین سبب شده که جامعه درون اش هم با نگاهی تاریک به دنیا بنگرد .صد البته که در این نگاه تاریک نوعی کورسوی امید ، سپیده دمی دوباره را نوید می بخشد . آری او منتظر پدیده ای آسمانی است ! نجات بخشی که بیاید و جامعه عصر خویش را بیدار کند. افسوس که به نقل فروغ فرخ زاد " نجات دهنده در گور خفته است !
نگاه خاکستری و سیاه واره اش به آدمک های هم جوارش ، زندگی را برای او سخت ترمی نماید.... وی می انگارد نگارش بهانه ای است برای عقده گشایی ها ، به نوعی درمانی است برای دنیایی از دردها و مشقت ها و هاو هوی گریه های سبزش . سوختن و بلای عاشقی را در مضمون پاره یادداشت های حک می نماید . حتی عقده اش ریشه در گذشته دارد و آبی وار و کودکانه افشایش می کند : " کاش در بچگی آنقدر با توپ و سنگ ، شیشه های خانه های مردم را شکسته بودیم و همه عقده هایمان را خالی می کردیم تا دیگر در بزرگی برای شکستن دل آدم ها از هم پیشی نمی گرفتیم ". زبان نوشتارش حاکی از این است که آدمک های اطراف آنطور که شایسته است بزرگ نشده اند و دانا یی را تجربه نکرده اند. او طفل درونش همچنان بیدار است. در ورق پاره هایش کودکی وار سخن گفتن را از یاد دور نمی سازد گاه به جایی می رود که رشته کلام از دست اش رها می شود و مانند کودکی هاج و واج فقط به موضوعی که او را متحیر کرده است وا می ماند و به سبب عدم پاسخ منطقی به اتفاق ، فرار از مسئله را به ماندن و فهمیدن ترجیح می دهد !
او عشق پاک و بی آلایش را در دنیایی سخت و ناانسانی می جوید او راهش را نیک می داند که همانا پرواز است .و نقل کلام دکتر علی شریعتی را حجتی بر سیاه مشق هایش پیشکش می کند : " آری خداوندا تو مسئولی ، تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است . چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ".
جدای از نکات بارز و مشخصه های نیک نگارشی محمد محسنی ، به یقین کاستی ها و نابلدی هایی در این متن زبان گشاده اند اما شایسته می دانم کمبودها و نسنجیده گری های نگارشی را به مجالی فراخ تر و دفتر نقد پس از چاپ اثر موکول نمایم . نخستین تمرین کتاب نگاری پویا محسنی – جوان روزنامه نگار اقلیم فارس – را پاس می دارم و به ایدئولوژی انسانی اش ارج می نهم و امید دارم آثار بهتر و ارزنده تری از وی شاهد باشم . برایش برقراری و سبزینگی را از خداوند دانا و مانا خواستارم ./

